خرید بک لینک
امروز در جایی، مقامی، نه شاید بهتر است بگویم موقعیتی ایستاده بودم که هیچوقت دلم نمیخواست در آن وضعیت قرار بگیرم. من توی زندگی مدام افکار مزاحم را پس زدهام. هوش ذاتی و حسی بسیار قوی دارم فکر اطرافیانم را میخوانم و اگر گاهی خودم را به نفهمیدن میزنم دلیل نمیشود که نمیفهمم. چون آدم بیحوصله و صلح

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 23:32

مثلا قرار بود یک روزی من اینجا فقط از روزانهها بنویسم... والیبال در حال تماشای من است چون سرم به دوخت و دوز ( تعمیرات، به هیچوجه خیاطی بلد نیستم، همانطور که از هنرهای کدبانوگری بیبهرهام)، گرم است و پسرک هم با آنکه دیگر برای خودش مردی شده است هنوز در حال هیجان، ایستاده تماشا میکند، مقابل پنج

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 2:26

طراح قالب
رضا امین زاده

Powered By
NILOBLOG.COM

"; if (!linksOnDifferentLines) {sameLineOrDifferentStr1="";sameLineOrDifferentStr2="";} var ru1=""; var ru2=""; var linkText=""; var linkTip=""; var linkTarget=""; var noDivOpen=new RegExp("

]*>"); var noDivClose=new RegExp("

"); var noBr =new RegExp("","g"); for (var i = 0; i "+ru1+linkText+ru2+linkSeparator+""+sameLineOrDifferentStr2; } } container.ierHTML=code; }

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

بدون شرح است عشقم دوست داشتن بی مزد، بیمنت، عاشقانه، بیچشمداشت ای که برایم زیباترین پدیده جهانی و حیاتیترین عنصر زمین تندرست باش پیروز و سرافراز شاد و شاد و شاد که جهان سرشار است از شادیهای گمشده در جستجوی شادیها سفر کن تجربه کن نترس رها کن دستهایت را اگر مادرانه و دلواپسانه پره

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

اجتنابناپذیر است، همه میمیرند...

پهلوانان؟

پهلوانان هم میمیرند...

و پس از این تاریخ

خواهد نوشت که پهلوان بود و که نه

نوشته شده توسط شیواپورنگ در دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵ |

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

میدانی! قرار است خیلی کارها کنم؟ خاک ِبرگها را از توی حیاط شهسوار جمع کنم و با خودم به لاهیجان بیاورم. توی دو گلدان بزرگ ِمقابل خانه را پر کنم از خاک برگ، هر چه گل یخ،گل یاس رازقی و گلهای کاغذی رنگارنگ توی دنیا هست را در آن بکارم. بعد رشد که کردند ببندمشان به دیوار تا قد بکشند و تکیه بدهند به پن

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

خیلی ترسو بودم نمیدانم یادت هست یا نه؟ قبلا هم برایت تعریف کرده بودم. میدانی رفیق توی تمام این سالها خیلی دویدم تا بهترین باشم، یک آدم، یک معجون عجیب و غریب از عالیترین صفات، میخواستم فرشته باشم. میخواستم بهترین زن، بهترین فرزند، بهترین مادر، بهترین همسر، بهترین خواهر....یکی از نویسندههای خوب

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

از روزی که دیگر ننوشتم چند اتفاق افتاده؟ وحشتناک است مرگ چند هنرمند و قتل این همه انسان... و ... و ... این همه مناسبت ... بی هیچ مناسبتی، امروز توی یکی از باجههای بانک ملی این شهر قشنگ من، کارمند بانک و یک دختر جوان به بیحافظگی مسری خودمان و همه مردم شهر میخندیدیم شاید در حالی که باید گریه کنیم

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

پسرک از ما امضای رضایت برای رفتن به میدان تیر را میگیرد، توی رضایتنامه نوشته در صورت غیبت هشت نمره از درس آمادگی دفاعی دانشآموز کم میشود. بچهها را به مدرسه شاهد میبرند. میپرسم: خوب چطور بود؟ میگوید: مثل اینکه توی یک مدرسه نظامی باشی ( انگار سالها تجربه حضور در مدرسه نظامی را دارد؟) میپرسم

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

طراح قالب
رضا امین زاده

Powered By
NILOBLOG.COM

"; if (!linksOnDifferentLines) {sameLineOrDifferentStr1="";sameLineOrDifferentStr2="";} var ru1=""; var ru2=""; var linkText=""; var linkTip=""; var linkTarget=""; var noDivOpen=new RegExp("

]*>"); var noDivClose=new RegExp("

"); var noBr =new RegExp("","g"); for (var i = 0; i "+ru1+linkText+ru2+linkSeparator+""+sameLineOrDifferentStr2; } } container.ierHTML=code; }

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

نمیدانم چرا گاه دوباره به این خانه قدیمی متروک سر میزنم؟ پیشترها همیشه توی ذهنم مینوشتم. همیشه برای داستانها، سوژههای وبلاگ، برای همه تصاویری که میدیدم یک نوشته در آستین داشتم. اما حالا فقط دلم میخواهد آرام باشم و بگذرم. نه دیگر شقایقهای اول خیابان ِمان و نه دیگر خیابان ِسراشیبی به سمت ِمحل

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

پسر است، با پوست ِسپید ِمهتابی، توی آسانسور اداره توی بغل پدرش دست و پا میزند. پنج یا شش ماهه است.. کلاه لبهدار سرش است. ارام لبه کلاهش را بالا میبرم تا صورتش را ببینم. مثل همهی کودکان ِخیلی کودک دنیا را با شگفتی نگاه میکند. آینهی آسانسور را، دگمهها را و... من را، ته ِنگاهش یک رنگ ِآشنای قدیم

برچسب: نویسنده: مهراد موسوی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

صفحه بندی